تبليغاتX
تو تنها عشق من هستی
ساده ترین کلام.....
یه بزرگی میگه اگه عشقت ماله تو باشه ولش کن دوباره بر میگرده اما نگفت اگه دوباره رفت چیکار باید کرد....
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:51 عاشقی به اسم مجتبی |
یک نامه به عزیزم...

وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات  خیلی ساده

تر از عاشقیت بگذری .چون فقط وفقط به فکر اونی . بخدا خیلی سخته

نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی .آره

 واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون بدونه .خیلی سخته

اونقدر سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ،منم یکی از همون آدما دیگه

 طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم تا کی ؟ هیچ

جوری از این موضوع رها نمیشم .اشتباه من اینه که عاشق شدم؟ مگه من

 خودمو عاشق کردم . چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه

روزی مثل الان این حق و دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا  پس

 تکلیف این همه علاقه چی میشه؟ جز اینه که مثل هربار به جای شکوه

 راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه

 خنده های تصنعی مو  بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش

نلرزه . یه وقت ناراحت نشه . یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه

سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم

 با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش

بگم پس حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید

 بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به

فکرم .همه به همه دستور میدن پسر صبور باش گذشت کن . این وسط

 فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی چشمام .شرمنده ی

دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی دارم که از خودم دفاع کنم

. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر

کمه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:48 عاشقی به اسم مجتبی |
دوست دارم......

«....من عشق را در تو....تو را در دل....»

 

 «....دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو....»

 

دوست دارم

 

«....من غم را در سکوت سکوت را در شب....»

 

«....شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو....»

 

دوست دارم

 

«....من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به....»

 

 «....خاطر زیبایی اش و زیبایی اش را به خاطر تو....»

 

دوست دارم

 

«....من دنیا را به خاطر خدایش.. خدایی که تو را خلق کرده....»

 

دوست دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:46 عاشقی به اسم مجتبی |
عشق....

نازنینم

عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه

از چشمانم بخوان

کلمات عشق با شکوه مرا حقیرو کوچک

می کنند

برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتابها نرو

جوابش رادر قلب خواهی یافت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 20:25 عاشقی به اسم مجتبی |
شهر هرت.....

شهر هرت جايي ست كه رنگهاي رنگين كمان مكروهند و رنگ سياه مستحب...

شهر هرت جايي ست كه اول ازدواج مي كنند بعد همديگر را مي شناسند...

شهر هرت جايي ست كه همه بدند مگر اينكه خلافش ثابت بشه...

شهر هرت جايي ست كه دوستت بعد از شنيدن حرفات ميگه كه دوباره لاف زدي؟...

شهر هرت جايي ست كه بهشتش زير پاي مادراني ست كه حقي از زندگي و فرزندو همسر

 

ندارند...

شهر هرت جايي ست كه درختان علل اصلي ترافيكند و بريده مي شوند تا ماشين ها راحتتر

 

برانند...

شهر هرت جايي ست كه كودكان زاده ميشوند تا عقده هاي پدر مادرشان را درمان كنند...

شهر هرت جايي ست كه شوهرها انگشتر الماس براي زنانشان مي گيرند ولي حوصله ي 5

 

دقيقه قدم زدن با همسرانشان را نداند...

شهر هرت جايي ست كه همه با هم مساويند و بعضي ها مساويتر...

شهر هرت جايي ست كه با ميلياردها پول و بعد از چندين ماه فقط مي توان براي مردم

 

مصيبت زده چند چادر بر پا كرد...

شهر هرت جايي ست كه خنده عقل را زايل مي كند...

شهر هرت جايي ست كه مردم سوار تاكسي مي شن زود برسن سر كار كار كنند تا بتونند پول

 

تاكسي شون رو در بيارند...

شهر هرت جايي ست كه گريه محترم و خنده محكومه...

شهر هرت جايي ست كه وقتي ميري مدرسه كيفت رو ميگردند مبادا آينه داشته باشي...

شهر هرت جايي ست كه دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه ابلهانه مزخرف

 

و ...است...

شهر هرت جايي ست كه وقتي از يه دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي كني جواب

 

ميده نمي دونم هر چي بابام بگه

شهر هرت جايي ست كه وقتي مي خواي ازدواج كني 500 نفر رو بايد دعوت كني شام بدي

 

تا بعدن پشت سرت كلي از بدي و زشتي و نفهمي و بي كلاسيت حرف بزنن...

شهر هرت جايي ست كه نميشه رفت رو پشت بومش مگر اينكه از يه طرفش بيافتي پايين...

شهر هرت جايي ست كه...
.
.
.
.
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 20:23 عاشقی به اسم مجتبی |
دوست دارم عزیزم...
ساده ترین راه گفتن دوست دارم.......فقط یک لبخند است.....
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:2 عاشقی به اسم مجتبی |
زندگی......
چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا میرویم و میان این دو سادگی معمایی می سازیم به نام زندگی...
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:1 عاشقی به اسم مجتبی |
چه زود دیر می شود....
چه زود دیر می شود و در پشت این دیر شدن ها چه ناگفته ها باقی میماندچه زود دیر می شود برای گفتن

دوستت دارم ها

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:0 عاشقی به اسم مجتبی |
دل میخری؟چند؟

گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو فقط بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربودتا به خودم باز آمدم او رفته بوددل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود....

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 1:36 عاشقی به اسم مجتبی |
غمگین ترین ترانه
به او گفتم غمگین ترین ترانه ات را برایه من بخوان او چشمهایش را بست و آرام گریست
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:30 عاشقی به اسم مجتبی |
حرف آخر
هر که عاشق شد منت صد یار باید کشید ما به مرگم راضی هستیم اما گمانم منت مرگ را هم باید کشیم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 19:29 عاشقی به اسم مجتبی |
یادمان......

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 11:27 عاشقی به اسم مجتبی |
یادمان......

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 11:21 عاشقی به اسم مجتبی |
یک حقیقت

یه عاشق هر چقدر هم که عاشق باشد نباید خود رو زیاد کوچیک کند

........................................................................................به قوله یه بزرگی: یه قلب بزرگ رو پیدا کن تا مجبور نباشی خود رو برایه جا کردن توش خودت رو کوچک کنی.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 19:42 عاشقی به اسم مجتبی |
یک حقیقت

زندگی مانند جدولی است که اگر تمام خانه های آن را پر کنی جایزه ات مرگ است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 17:2 عاشقی به اسم مجتبی |
حرف آخر
سلام دوستان خواننده

شاید به نظر شما مسخره باشه ولی من جوان ۱۸ ساله به پوچی رسیدم و فقط یک تمنا دارم که بخاطر عزیز ترین کسانتون برام آرزویه مرگ کنید

 

I LOVE YOU NARGES

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:3 عاشقی به اسم مجتبی |
از یکی از دوستام

 

 ثانیه ها ٬ثانیه ها                     همدم تنهایی من

    فاصله ها ٬فاصله ها                 جاده پر غصه من

    رفتن تو ٬رفتن تو                     شبهای پر سکوت من

    حسرت در کنار تو                   قصه پر غصه من

     نگاه تو ٬نگاه تو                        آسمون آبی من

     صدای تو٬ صدای تو                   ترانه ی بهشت من

     بهار من ٬بهار من                    همیشه من به یاد تو

     توی دلم ٬توی دلم                  نوشتم باز نام تو رو 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:23 عاشقی به اسم مجتبی |
 دوست قدر دوست کی داند

                                             شکسته استخوان داند قدر مو میایی را

                        "اندکی مرا دوست بدار اماهمیشه"

            "you are presedent my heart"

                 *I Never Forget You*

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:20 عاشقی به اسم مجتبی |
و خداوند عشق آفرید.....

و خداوند عشق را آفرید آن گونه که خود خواست نه آن گونه که عاشقان خواستند

پس تمامی عاشقان با هم رو به آسمان کنند و عشق را آنگونه که خود می خواهند از خدا بخواهند

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 22:5 عاشقی به اسم مجتبی |
از خدا هر چه خواستم به من داد
سلام

امروز بهترین روز زندگی من بود وقتی که صبح از خواب بی دار شدم دیدم فقط که خودم بیدار هستم و نرگس رفتم جلو با شرم به او نگاه می کردم هنوز نمی توانم درست در چشمانش نگاه کنم به من گفت: چیزی که می خواستی بهم بدی به من بده من هم گفتم همان عروسک کوچلویی است که بالای تختت هست اونم اون رو برداشت و با کلی خوشحالی به من گفت متشکرم ومن نیز جوابش رو دادم بعد که داشتم از تو اتاقش بیرون می رفتم گفت: پس اون یکی کادو رو هم بهم بده(از قبل بهش گفته بودم که دو تا کادو براش خریدم)گفتم مطمعا هستی گفت: معلومه من هم دست کردم تو جیبم و دو تا حلقه بیرون آوردم بعد نشونش دادم اونم اون انگشتی رو که حلقه می کنن داخلش رو جلو آورد و من هم انگشتر رو کردم تو دستش.

و حالا راضی هستم چون نرگس بزرگترین چیز من بود و خدا اون رو به من داد و من بیشتر از صادق دوستم متشکرم که هم من رو راهنمایی می کرد هم به من گفت که بهتر است نه روز روزه بگیرم وبهتر است که از زمانی شروع کنم که جشن ازدواج امام علی (ع)با حضرت فاطمه (ع) است و من همین کار رو کردم و خداوند به اولین و بزرگترین آرزوی من رو بر آورده کرد من به همه میگویم که خداست که فقط می تواند آرزوی شما رو براورده کند نه هیچ کس دیگر.

fvhd ckn'dfvhd ckn'd

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 21:6 عاشقی به اسم مجتبی |
یک خبر
سلام چند روز پیش خبر شدم که خواهرش می خواهد ازدواج کند و برود من خوشحال شدم از دو جهت:اول اینکه من می تونم اون رو ببینم و دوم هم اینکه من هر وقت بخوام بهش زنگ بزنم چون که فقط خودش دیگه تو خونه میمونه و دیگه کسی تو خونه نیست.

خدا ازت متشکرم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 22:3 عاشقی به اسم مجتبی |
نامه ای برای عزیزم
عزيزم
 قلب من رو به تو پرواز مي كند
مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .
اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است
مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم
 من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم
دوست كوه نشين تو

مجتبی

برای تو

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 11:53 عاشقی به اسم مجتبی |
سلامی برای نرگسم

سلامی به گرمی عشق ‌سلامی به محبت مادر سلامی به لطافت شبنم سلامی به رنگ دریا سلامی با مهر سلامی به لطافت خودت سلامی به گرمی شور عشق سلامی به پاکی مهربانی و سلامی شادابی گل و سلامی با عشق ومحبت نثار تو باد سلامی که با آن بتوانی زندگی را متحول کنی سلامی که با عشق باشد و سرچشمه آن خدا سلامی که بتوانی زندگی کنی و سلامی که با آن بتوانی به پرواز درایی سلامی که در آن محبت جاری باشد و سلامی که در آن جز تو هیچکس نباشد سلامی که نثار تو می کنم سلامی است به گرمی آفتاب و سلامی که از تو می خواهم به لطافت شبنم است سلامی که می گویم سلامی است از جانب گل سرخ وسلامی که به من می دهی سلامی است از جانب پروانه سلامی که از من می خواهی سلامی است به سفیدی برف و به تمیزی آتش و سلامی که من از تو می خواهم به لطافت خودت به تمیزی نگاهت و به پاکی لبخندت است سلامی که می کنم برای تو از جانب من است منی که از عشق آفریده شده ام و می دانم که با عشق خواهم مرد سلامی می کنم به تو بهترینیسلامی که از روی عشق است سلامی که می گرید و تو را می خواهد سلامی که می گوید اگر تو نباشی من میمیرم سلامی که اگر تو نبودی او نیز نبود سلامی که اگر تو نباشی همان بهتر که هیچ کس نباشد

 

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 22:48 عاشقی به اسم مجتبی |
اهل دل بخواند

راستی تا به حال فکر کردید نقطه آغاز دلدادگی کجاست یا اینکه چه جوری آدم ها اهل دل می شن تا به حال شده دلت را جایی گرو کسی یا چیز بذاری! دلت را به جای چه چیزی می بخشی؟ یه نگاه یه صدا.یه خوبی شاید هم یه حس و یه عشق اگر معرفت توی وجودته و مرام توی خونته اگر خراب یاری و میخوای دل ناقابلت تحفه ناچیزی باشه واسه دلداری توی راه دلدادگی ناشناختی قدم بزار توی این راه دل حرف اول رو میزنه پشیمونی نداره، راهیه که هیچ شیشه ای به ریشت نمی زنه و قافله .قافله امید بهت می بخشه دل زیر پا گزاشته نمی شه وبه جای شمعخورشید خونت دلت رو روشن می کنه.آسوده خاطر باش  کلید قلبت رو به به الهه ای می بخشی که شاه کلید همه ی خوبی هاست و صفای دلت صفای خاطر دلداری می شه که واژه های عاشقانه مقابلش سر به سجده می گذارند و زندگیت با عشق و عاشقی است که عشق می آفرینه .هیچ شک و تردید و ترسی به دلت ، به ذهنت و به گفتارت راه نده، آیه یاس هم نخون که اگر من رو راه نده و اگه از من خوشش نیاد اگه قبولم نکنه و هزاران اما و اگر دیگر. چون معبود ناشناختی در حالی که هیچ نیازی به من و تو نداشته و نداره فرموده دوستت دارم . کجای عالم سراغ داری که احتیاجی ، نیازی ، کاری با تو نداشته باشند و همه جا به یادت باشند و هوای کارت را داشته باشند در رحمت دلدار همیشه باز است و فانوس قشنگش همیشه و در همه حال روشن است . پس فکرت رو از همه این اما و اگرها دور کن و ترس و ناامیدی و تردید را در گورستان واژه ها به خاک بسپار و امید وصبر و عشق را ره توشه راهت قرار ده . امروز می خوای روی خط ، دل را به دلدار هدیه کنی و به گذشته و دیروز فکر نکن که کی بودی و چه کار کردی ، معبود با تو طوری صبوری میکند که انگار هیچ گناهی نکرده ای به این شرط که لحظه ها رو جستجو کنی و ثانیه ها را زیر و رو کنی تا اونچه را در گذر ندانم کاری از دست دادی به دست بیاری ، و بسازی هر چه را ویران کردی . اگر آماده راهی ، اگه مرد سفری با ذکر زیبای یا رب قدم اول را جانانه ، قاطعانه و خالصانه بردار و پیام اول دلدادگی رو اذین بخش جانت کن که اهل دل و دلداده است . دل هیچ کس را نمی شکند و تا  در توان دارند دلی به دست می آورند . اولین گفتگوی عاشقانه دست جمعی این کاروان دلداده ، غروب خورشید امروز با دلی پر از شکفتن و جوانه زدن است که میخوانیم تمام سپاس از ان او که هیچ دلی به هیچ کس غیر از او خوش نیست و فراموش نکن که تنها یاد خداست که آرامبخش دلهاست .    

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 21:16 عاشقی به اسم مجتبی |
دوست واقعی_دوست معمولی

یک دوست معمولی هیچ گاه نمی تواند گریه تو را ببیند.

یک دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد شد.

دوست معمولی اسم کوچک والدین شما را نمی داند

دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد

دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد

دوست واقعی زود تر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند

دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می شود

دوست واقعی می پرسد که چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری

دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد

دوست واقعی سعی در حل آنها دارد

یک دوست معمولی مانند یک میهمان عمل می کند و منتظر میماند تا از او پزیرایی شود

یک دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پزیرایی می کند

دوست معمولی میپندارد که بعد از یک مرافعه دوستی شما تمام است

یک دوست واقعی می داند که بعد از یک مرافعه دوستی شما محکمتر می شود

و

یک دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند

دوست واقعی

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 21:36 عاشقی به اسم مجتبی |
داستانک

صبحی ست سرما زده

دمای شهر:چند درجه نا قابل زیر صفر

تو می آیی

برف ها عرق می کنند از این گرمی نگاهت

                 و

حادثه مسری می شود

....تابستان  شهر را قرق کرده است.

سرما

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 21:32 عاشقی به اسم مجتبی |
يعني ميشه؟

یعنی میشه؟

يعني ميشه؟
يعني ميشه يک بار ديگر کوير سوزان عشقمان را با آب زلال چشمه دوستي آبياري کنيم؟
يعني ميشه يک بار ديگر بذر دوست داشتن را در قلب هاي سردمان بپاشيم؟
يعني ميشه يک بار ديگردرحالي که گرماي دست هاي همديگررا حس مي کنيم زيرسايه درخت زيباي محبت بنشيم وبا تمام وجود مان زلالي و پاکي چشمه دوستي را احساس کنيم
 يعني ميشه يک بار ديگر در حالي که چشم هايمان و قلب هايمان و تک تک اجزاي بدنمان با هم آواز زيباي عاشقي را سر مي دهند در مقابل هم بنشينند
 يعني ميشه يک بار ديگر غم و غصه و درد و دوري از هم را در صندوقچه خاطراتمان بگذاريم و آنها را به دست فراموشي بگذاريم و آنها را به سرزمين خاکستري بدون عشق ببرد؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:30 عاشقی به اسم مجتبی |
چند کلمه درد دل...
چند وقتیه که بهش زنگ نزذم و اونم یادی از ما نکرد باشد ولی دنیا این جوری نمی مونه من هم می تونم حالش رو بگیرم اما به جان خودش دلم نمیاد درسته که کمی بیوفاست اما من دوسش دارم .

اینم اومدم اینجا که کمی درد دل کنم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:23 عاشقی به اسم مجتبی |
یک کلمه درد دل
شاید فکر کنید که نه گفتن اون برای من آسان باشه زیاد فکر کردم که اگر نه بگه چکار کنم ولی فقت می دانم که بدون اون می میرم و زندگی نکبت باری نسیبم می شود ولی اگر بلی بدهد دیگر هیچ چیز از خدا نمی خواهم

پس شما دوستان نیز برای من دعا کنید

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 10:44 عاشقی به اسم مجتبی |
بزرگترین سوال
امروز اومدم درد دلی بکنم و بزرگترین سوالی که هر کس از کسی که دوستش داره بپرسم اول درد دل: چند روز پیش که رفتم شیراز که ببینمش به دلایل شخصی نتونست بیاد و گفت که زنگ می زند ولی هنوز زنگ نزده اومدم که ازش گلایه کنم که نتونستم چون دوستش دارم ولی باید بدونه تا وقتی من راهتم که هر چند روز یک بار به من زنگ بزنه ولی وقتی از چند روز می گذره دوباره قاطی می کنم و نمی تونم درس بخونم از بس که به فکرش هستم از پنج ساعتی که درس می خونم سه ساعتش و یا شایدم بیشتر به فکرش هستم و نمی تونم بفهمم که چه خوندم ولی فکر نمی کنم که اون تو بیست و چهار ساعت یک ساعت هم به فکر من باشه البته شاید هم باشه ولی اگر به فکر من بود کم کمش چند روز یک بار یک زنگ به من میزد البته مشکل از اون نیست مشکل از من است چون می ترسم که از دستش بدم وقتی که فکر این رو می کنم که یک روز از دستش بدم دیوونه می شم و همین ترس هستش که تا حالا جرات نکردم که بزرگترین سوال رو ازش بپرسم اما این دفعه می خوام بزرگ ترین سوالم رو بپرسم. نرگس جان چند روز پیش که اومدم شیراز در دست من دو تا حلقه بود که می خواستم ازت خواستگاری کنم که: آیا حاضری که با من یعنی مجتبی.ا ازدواج کنی؟ می دونم که جواب این سوال خیلی سخته ولی خودت هم می دونی که من هفت سال پیش به تو گفتم دوست دارم و تو باید می دونستی که یک روز این اتفاق می افته و من از تو خواستگاری می کنم پس وقتی این رو خوندی صبر کن فکر کن بعد جواب من رو بده. ممنونم ازت کسی که بدون تو زندگی برایش معنی ندارد.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 10:15 عاشقی به اسم مجتبی |